نوشتههای با برچسب ‘پدرانه’
قرار بود امروز اینجا را یه آب و جارویی بکنم. اما این دل مگه گذاشت که نتونم جلوشو بگیرم. اونقدر گفت و گفت که شد داستان که نه واقعیت پست امروز وبلاگ من:
از زمانی که خودمو شناختم با پوست گرفتن میوه مثل پرتقال و سیب مشکل داشتم. تو مهمونی ها وقتی بهم تعارف می کردن که ” فرشته جون میوه پوست بگیر.” کلافه می شدم. سعی می کردم این محبت را نشنیده بگیرم. همیشه میوه ها تو دستم له می شدند تا وقتی حسابی بتونم پوستشونو بگیرم.
اگر شعر سهراب نبود که ” زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست” من نمی دونستم چطور باید از خجالت میزبان در می اومدم. سیب را می گرفتم دستم و راحت با پوست گاز می زدم. بگذریم از زمانی که می رسیدیم خانه و مامان جان محترم راحت از خجالتم در می آمدند.
همه اینا را گفتم که بگم همیشه اوقات میوه خون من پایینه و تنها کسی که بدون هیچ دغدغه ای الحق والانصاف به فکرم هست باباست. خدا الهی عمر با عزت همراه با سلامت کامل وجود به همه باباها عطا کناد. القصه الان که این سطور از زیر انگشتان من داره میاد بیرون، بابا یک کاسه انار برام دون کرد و آورد که بوی گلپرش مستم کرده. دیدم نمی تونم طاقت بیارم. جلوی چشمان هاج و واجش اول یه بوسه از لباش گرفتم و بعد دوربینم را آماده کردم تا یک عکس زیبا از محبتی بی شائبه پدرانه بگیرم.
پ.ن: عکسش را هم تا چند لحظه دیگر می گذارم همین جا! اگر نشد فردا آپلود می کنم.
پ.ن: فردا حتما عکس را آپلود می کنم. پنجشنبه.
برچسبها:انار, خجالت, سهراب سپهری, سیب, قصه, میزبان, میوه, پدرانه, پرتقال
نوشته شده در شخصی






