نوشتههای با برچسب ‘طهارت گوش’
* امروز عجیب دلم گرفته بود. یعنی از دیشب اینجوری بودم. عزممو جزم کردم. صبح به همکارم زنگ زدم و گفتم نمیام و برام مرخصی رد کنه. به قول بابا ماشینو آتیش کردم رفتم امامزاده صالح. خوبی طرح ترافیک داشتن همینه که راحتی . اما خوب یه وجدان درد اساسی می گیری که امروز با ماشینت چه کمکی کردی به آلودگی هوا فرش (feresh)؟!
** رفتم امامزاده صالح و قسمت گرفتن چادرها. نگاهی به چادرهای تاشده کردم اما هیچ کدوم جذبم نکرد. خیلی راحت به مسئولش گفتم: چی می شد چند تا چادر عروس هم اینجا می ذاشتین؟ شاید یکی مثل من بخواد چادر عروس سرش کنه. اون راحت تر از من گفت: اتفاقا چند وقت پیش یه خانواده ای اومدن حرم و یه چادر عروس هدیه دادن. وقتی بازش کردیم دیدیم هنوز برش نخورده و دوخته نشده. دادیمش به دفتر تولیت.
منو می گی مونده بودم چه توجیهی برای اینکار وجود داره. گفتم: بیاین اینجور فرض کنیم که عروس خانوم نذر کرده بوده که اگه عروس بشه یه قواره چادر عروس اهدا کنه. خانومه گفت: اگر اینجوری فکر نکنیم؟ گفتم: فکر بدی که میشه کرد اینه که قرار بوده یه عروسی سر بگیره و به هر علتی نشده. چادر عروس را آوردند اینجا و هدیه کردن. اما به نظر من بهتره خوب فکر کنیم.
*** رفتم داخل حرم. هرچند فکرم مشغول چادر عروس بود. زیارتی و حالی و اشکی و خلوتی. تکیه دادم به یه درب چوبی و نشستم روبروی ضریح. تو حال و هوای خودم بودم که یه خانوم زد به پام. فکر کردم کاری باهام داره. گفتم: بله. با دستش به دو دختر ناشنوا که در کمال راحتی در گوشه ای نشسته بودند و با زبان اشاره با هم صحبت می کردند، اشاره کرد. با غیظ گفتم: دلم نمی خواد صحبت مردم را بشنوم. من به طهارت گوش ایمان دارم. اخم کرد: اونا دارن با زبون اشاره با هم حرف می زنن. صدا ندارن که.
دیگه داشتم کفری می شدم. نگاهم را به سمت ضریح کردمو گفتم: صحبت کردن، صحبت کردن است چه با زبان چه با دستان چه با چشمان.
برچسبها:آلودگی هوا, ارتباط, اشک, امامزاده صالح, بی حوصله, توجیه, حرم, خلوت, درب چوبی, زبان اشاره, ضریح, طهارت گوش, عروس, غیظ, قواره, ناشنوا, چادر, چشم
نوشته شده در شخصی






