یک دیدار
* امروز عجیب دلم گرفته بود. یعنی از دیشب اینجوری بودم. عزممو جزم کردم. صبح به همکارم زنگ زدم و گفتم نمیام و برام مرخصی رد کنه. به قول بابا ماشینو آتیش کردم رفتم امامزاده صالح. خوبی طرح ترافیک داشتن همینه که راحتی . اما خوب یه وجدان درد اساسی می گیری که امروز با [...]
» باقی این نوشته را بخوانید ...





