نوشتههای با برچسب ‘تاکسی’
دیروز عالی بود اگر اتفاق آخر نمی افتاد.
بیاین فیلم رو ببریم عقب. ببینیم دیروز چه اتفاقی افتاد. من از پارک اومدم بیرون. تا رسیدم سر بلوار کشاورز زهرا زنگ زد که فرشته دفترچه دوم کارشناسی ارشد اومده. تو ذهنم موقعیتمو سنجیدم و دیدم بهترین کار رفتن به مرکز پستی ولی عصره. جلوی پام یه تاکسی سبز رنگ ایستاد.
- برسونمت.
تا گفت “برسونمت” یاد آهنگ معروفی به همین نام افتادم. با نیم خندی در ذهن سوار شدم. غیر از من مسافر دیگری تو تاکسی نبود. چند لحظه که نشستم راننده گفت:
- خانوم ولی عصر می روید؟
- بله.
- جای دیگه هم بروید می سونمت.
( با اخم بخونید) – نه. متشکر. …… من ولی عصر پیاده می شم.
- من هر جایی که شما بگین می رم.
( اخمشو بیشتر کنید. صداتونو هم دو رگه.) – نه. آقا . مسیر من همون ولی عصره.
- خانوم…… به نظر شما چرا اقای موسوی رنگ سبز رو برای تبلیغ انتخاب کرده؟ …….
( تو ذهنم یاد آقای موسوی کلینیک مشاوره روانشناسی افتادم که اصلا از رنگ سبز خوشش نمی آد.) – نمی دانم…. ( آمدم حرفی بزنم پشیمون شدم. شاید م راننده را شایسته صحبت ندیدم اما دلم می خواست بدونم نظرش چیه؟ اون هم ر ذهنمو خوند)
- مسخره نیست…… مثلا می خواد بگه من سیدم؟
- نمی دونم……. ( نه. واقعا بهش نمی اومد که اهل بحث درست و حسابی باشه. پی سعی کردم تا جایی که می تونم جوابشو ندم)
- من ….. خانوم….. داشتم از وزارت جهاد کشاورزی می اومدم ( در اون لحظه داشتیم دقیقا از جلوی ساختمان وزارت کشاورزی رد می شدیم. چنان حرف می زد انگار این وزارت جهاد کشاورزی که اون مدنظرش بود رو کوه دماوند بود) یه ماشینه از کنارم رد شد…… چقدر مسخره بود….. ( تو دلم گفتم چطور؟ ) برداشته بود تمااااااااام این بدنه ماشینو نوار سبز پوشونده بود…… مسخره ان دیگه. …… این آقا مثلا می خواد بگه من سیدم؟ ………
( از آینه نیم نگاهی به قیافه اش کردم و تو دلم گفتم قسم حضرت ابالفضلتو باور کنم یا دم خروسو. …… این چرت و پرت ها که داری می گی با ریشی که گذاشتی که جور در نمی آد بنده خدا)
- من فکر می کنم روزی که قرعه کشی شروع تبلیغات بود گوی آقای موسوی سبز بود…. همین.
- خواهر من…. این حرفا چیه……. مثلا…. همین بنده خدا…. آقای احمدی نژاد…. ( لال شی فرشته که بالاخره توپی رو که تو زمینت انداخته بود به سمتش شوت کردی. پس معلوم شد چرا این داره جلز و ولز می کنه. )
- خوب.
- چون رنگ تبلیغش قرمزه باید پوستراشم قرمز باشه….. باید مسخره بازی در بیاره ….. اینا مسخره کردن خودشونو…. این اقا هم هیچی از خودش نداره. پشتش به خاتمی گرمه….. ( ساکت شدم و ادامه صحبت با چنین احمقی رو بی فایده دونستم)
رسیده بودیم میدون ولی عصر. هر چی بهش گفتم آقا من همین سمت پیاده می شم. گوشش بدهکار نبود. رفت بعد از میدون کوچه شقایق نگه داشت.
- نه آبجی ….. قابل شما را نداره…. اگر کرایه بدین ناراحت می شم.
( با کلافگی بخونید) – آقا بفرمایید…… من کار دارم. نمی تونم اینجا معطل شما بشم.
پول را با لبخند ژکوندی که بر لب داشت از من گرفت و مرا در تصمیمم برای رای دادن به میرحسین موسوی مصمم کرد.رای فقط برای یک رنگ.
برچسبها:احمدی نژاد, انتخابات, تاکسی, تاکسی نوشت, تبلیغ, رای, سبز, سید محمد خاتمی, میرحسین موسوی, وزارت کشاورزی, ولی عصر
نوشته شده در یک برداشت






