وقتی وارد سایت عکاسی شدم و چشمانم به دو عکسی که دوستانم در سایت قرار داده بودند افتاد خود را ملزم دانستم که این متن را در تشکر و قدردانی از این دو دوست بنگارم. عکس ها را برای همراهی شما در حس و حالم، برایتان اینجا نیز قرار داده ام.
<div

دقت کرده اید برای یک عمل ساده دیدن چقدر واژه در زبان فارسی در نظر گرفته شده است: نگاه کردن، دیدن، نگریستن، با چشم دل دیدن، خیره شدن، زل زدن.
حالا چگونه باید به این دو عکس نگاه کرد؟ با کدام چشمانمان؟ و تحت لوای کدامیک از واژگان؟
بیایید به این دو عکس یک نگاه کامل داشته باشیم. یکی سیاه است سفید. و دیگری رنگین. آنهم رنگ هایی به شدت تاثیرگذارو غبار آلود.
عنصر اصلی هر دو انسان است. انسانهایی که ممکن است بارها آن ها را در گوشه گوشه زندگی مان ببینیم، ناخودگاه نگاهی به صورتشان بیندازیم. در دلمان چیزی بگوییم و از کنارشان رد شویم.
دوباره به عکس ها نگاه کنید. عنصری به زیبایی و زشتی توامان در هر دو وجود دارد.
” کاش اهمیت در نگاه تو باشد، نه در آن چیز که به آن نگاه می کنی.”
ایکاش می شد به واژه مرگ که در هر دو عکس به وضوح وجود دارد زیبا و پر اهمیت نگریست. کاش می شد زیبایی آن را درک کرد و در عین حال بر زشتی اش گریست. کاش می شد مرگ را لمس کرد و با زندگی و عشق و شور و حرارت و احساس آن را در آغوش کشید. مرگی به زیبایی و وقار و آرامش یک زیباروی.
کاش می شد به واژه مرگ فکر کرد و زشتی آن را دید. چهره پلید و پلشت عفریتی را که لحظه ای انسان را از خود دور نمی کند. او را تنگ در آغوش کشیده است و امکان خلاصی را از او ربوده است.
کاش می شد مرگ را زیبا و زشت دید، توامان.
به چهره ها نگاه کرده اید؟ یکی خفته بر بستر خاک، بر زمین. یکی خفته بر بالش ناز، غمین. یکی پاره کفشی شده بالش، دیگری بالشی نرم و راحت. یکی خفته از سر نادانی، یکی خفته از سر دانش. یکی خفته در مرگ، یکی خفته در زندگی. یکی خواب غم می بیند و یکی خواب عشق. یکی خفته در افیون بنگ، یکی خفته در درد و رنج. یکی کوس مرگ می نوازد، یکی طبل زندگی. یکی پیر است خود خواسته، یکی برناست ایزد خواسته. یکی ضحاک وار، مار بر دوش است و دیگری کاوه گون درفش زندگی آویخته است. یکی خود به استقبال مرگ رفته است و نقش مرگ بر زمین کشیده و دیگری به استقبال زندگی رفته و نقش مرگ را بر آسمان ها کشیده.
یکی بانگ برآورده مرگ را، یکی آرزو می کند زندگی. یکی فریادش مرگ است و دیگری سکوتش.آی آدم ها، بنگرید. بنگرید این دو مرگ را، این دو مرد را. این دو ……..
آی آدم ها. آی آدم ها……… آدم ها.
چگونه می نگرید و تاب می آورید و سکوت اختیار می کنید.
نوشته شده در واگویه, یک عکس، یک برداشت
camera model: canon powershot a520
lens aperture: f/2.6
shutter speed: 1/60 sec.
metering mode: pattern
روحم اندرز داد و ملامتم کرد که با اظهار این سخن، زمان را اندازه نگیرم:
“دیروز بود و فردایی خواهد بود.”
تا آن ساعت، گذشته را طنینی می انگاشتم که محو و فراموش می شود،
و آینده را عصری می پنداشتم که احتمالا به آن نخواهم رسید:
اما اکنون آموخته ام
که در زمان کوتاه اکنون، همه زمان ها،
با هر آنچه که در زمان وجود دارد،
در دسترس است و تحقق می یابد.
My soul counseled me and admonished me to measure time with this saying:
“There was a yesterday and there shall be tomorrow.”
Unto that hour I deemed the past an epoch that is lost and shall be forgotten,
And the future I deemed an era that I may not attain;
But now I have learned this:
That in the brief present all time, with all that is in time,
Is achieved and come true.
نوشته شده در واگویه