نزدیک سال نوست. همیشه با شروع اسفند من هم خونه تکانی دلم شروع میشه. خونه تکانی خاطرات گذشته. خاطراتی که از همه شما انسانها دارم. همیشه اون بالا، بالای وبلاگم می نویسم: فتوبارون یا بارون نگار ، پاتوق همه فرشته هاست.
یادمه چند سال پیش یه متنی خوندم در مورد بارون. محمد صالح علا گفته بود بارون پاتون همه فرشته هاست.
خیلی خوشم اومد از این جمله. تا حال شده کلمات را تو دلتون مزه مزه کنین؟ جمله را با تمام کلماتش زیر زبونم مزه مزه کردم. خیلی برام دلنشین بود. دیدم نه. فقط مزه مزه کردن فایده نداره. این شد که نوشتمش سر در وبلاگم تا همه فرشته های عالم مهمون خونه مجازیم باشن.
مثل همه این روزها منم تصمیم گرفتم این خونه را گردگیری کنم و شکل و قیافه اش را تغییر بدم؟ با جناب آی تی لاین صحبت کردم و ایشون الحق والانصاف تو این خونه تکانی کمکم کردن. دستشون درد نکناد. الهی سال جدید برای همه تون پر از کوشش برای رسیدن به آرزوهای طلایی تون باشه.
فکر نمی کنین این وبلاگ سالگرد تولدشه؟؟
برچسبها:آرزوهای طلایی, آی تی لاین, اسفند, بارون نگار, تولد, خانه تکانی, سال نو, سالگرد, فتوبارون, فرشته, محمد صالح علا, مزه مزه, وبلاگ, پاتوق, کوشش
نوشته شده در شخصی
خیلی وقته که وبلاگمو به روز نکردم. خیلی وقته!
الان که شروع کردم به نوشتن می بینم چقدر حرف رو دلم مونده. چقدر دلم می خواست بیام بشینم پشت کامپیوتر بگم از دیده هامو و شنیده هام. حالا که جمله کلیشه ای ” قلم به دست می گیرم” تو دلم و روحم و جانم ریشه دوانده چرا سکوت کنم؟ باشه. قبول. می نویسم.
نوشته شده در شخصی
* امروز عجیب دلم گرفته بود. یعنی از دیشب اینجوری بودم. عزممو جزم کردم. صبح به همکارم زنگ زدم و گفتم نمیام و برام مرخصی رد کنه. به قول بابا ماشینو آتیش کردم رفتم امامزاده صالح. خوبی طرح ترافیک داشتن همینه که راحتی . اما خوب یه وجدان درد اساسی می گیری که امروز با ماشینت چه کمکی کردی به آلودگی هوا فرش (feresh)؟!
** رفتم امامزاده صالح و قسمت گرفتن چادرها. نگاهی به چادرهای تاشده کردم اما هیچ کدوم جذبم نکرد. خیلی راحت به مسئولش گفتم: چی می شد چند تا چادر عروس هم اینجا می ذاشتین؟ شاید یکی مثل من بخواد چادر عروس سرش کنه. اون راحت تر از من گفت: اتفاقا چند وقت پیش یه خانواده ای اومدن حرم و یه چادر عروس هدیه دادن. وقتی بازش کردیم دیدیم هنوز برش نخورده و دوخته نشده. دادیمش به دفتر تولیت.
منو می گی مونده بودم چه توجیهی برای اینکار وجود داره. گفتم: بیاین اینجور فرض کنیم که عروس خانوم نذر کرده بوده که اگه عروس بشه یه قواره چادر عروس اهدا کنه. خانومه گفت: اگر اینجوری فکر نکنیم؟ گفتم: فکر بدی که میشه کرد اینه که قرار بوده یه عروسی سر بگیره و به هر علتی نشده. چادر عروس را آوردند اینجا و هدیه کردن. اما به نظر من بهتره خوب فکر کنیم.
*** رفتم داخل حرم. هرچند فکرم مشغول چادر عروس بود. زیارتی و حالی و اشکی و خلوتی. تکیه دادم به یه درب چوبی و نشستم روبروی ضریح. تو حال و هوای خودم بودم که یه خانوم زد به پام. فکر کردم کاری باهام داره. گفتم: بله. با دستش به دو دختر ناشنوا که در کمال راحتی در گوشه ای نشسته بودند و با زبان اشاره با هم صحبت می کردند، اشاره کرد. با غیظ گفتم: دلم نمی خواد صحبت مردم را بشنوم. من به طهارت گوش ایمان دارم. اخم کرد: اونا دارن با زبون اشاره با هم حرف می زنن. صدا ندارن که.
دیگه داشتم کفری می شدم. نگاهم را به سمت ضریح کردمو گفتم: صحبت کردن، صحبت کردن است چه با زبان چه با دستان چه با چشمان.
برچسبها:آلودگی هوا, ارتباط, اشک, امامزاده صالح, بی حوصله, توجیه, حرم, خلوت, درب چوبی, زبان اشاره, ضریح, طهارت گوش, عروس, غیظ, قواره, ناشنوا, چادر, چشم
نوشته شده در شخصی
- هنوز سه ماهش تموم نشده بود که یه شب خواب دیدم رفتم کربلا. تو صحن و سرای حرم امام حسینم. دیدم درها را بستن. گفتم: چرا درها بسته س. گفتن حضرت ابالفضل آمده دیدنی برادرش. حرم قرق است.
تو دلم گفتم می رم می ایستم پشت در. تا درها باز شد. از حضرت ابالفضل شفای دست دخترمو می خوام.
یک دفعه درها باز شد. و من حضرت ابالفضل را دیدم که بیرون آمدند. نمی تونستم جلو برم. لبام تحمل باز شدن و درخواست کردن نداشتن. تو دلم غوغا بود. به پاهام دستور می دادم برن جلو. اما اونا توان جلو رفتن نداشتن.
حضرت ابالفضل همونطور که داشتن رد می شدن دستشونو رو سینه ام گذاشتن و گفتن: برو مادر. این دفعه نه. دفعه دیگه شفای دست دخترتو می دم.
و من از اون شب و اون خواب منتظرم که دستان شفابخش ابالفضل العباس دست دخترمو شفا بده.
هنوز منتظرم.

نوشته شده در شخصی
خیلی وقت که دلم برای تایپ کردن تو محیط ویندوز لایو رایتر تنگ شده بود. آخه چند ماه پیش تو کامپیوترم نصبش کرده بودم. اما عادت امتحان ویندوزهای جدید باعث شده بود که از دستش بدم. تا اینکه web3beta به دادم رسید و نسخه پرتابل این برنامه را در اختیارم قرار داد. واقعا ممنونم.






