دستان شفاگر
مادر سرش را بر چوبه خیمه ای که به طور نمادین برپا شده بود گذاشت و گفت: – هنوز سه ماهش تموم نشده بود که یه شب خواب دیدم رفتم کربلا. تو صحن و سرای حرم امام حسینم. دیدم درها را بستن. گفتم: چرا درها بسته س. گفتن حضرت ابالفضل آمده دیدنی برادرش. حرم قرق [...]
» باقی این نوشته را بخوانید ...





