روز سختی را پشت سر گذاشته بود. می خواست در بالش نرمش به خوابی عمیق فرو رود.
اما انگار هوا درون اتاق نبود. بندهای لباس خواب را باز کرد. ملحفه را کنار زد. بالش را جابجا کرد.
نه، فایده ای نداشت. انگار در خلا قرار گرفته بود. دیگر هوایی وجود نداشت که آن را وارد ریه هایش کند.
بیدار شد.
احساس کرد قلبش از سینه بیرون می آید. خفگی امانش را بریده بود. روی لبه تخت نشست. کمی صبر کرد.
نه. باز هم خفگی و باز هم.
از جا برخاست. هر چه کرد نتوانست دستگیره پنجره را بپیچاند. انگار پنجره قفل شده بود.
کم کم احساس کرد که دارد جان می سپارد. نه.
او نباید تسلیم می شد. تمام انرژی اش را در مشتش جمع کرد.
شیشه شکست.
احساس کرد هوای خنکی وارد شد. ریه هایش از جریان خنک هوا پر شدند و حس زندگی دوباره در خونش جریان پیدا کرد.
آرام و راحت به خواب عمیقی فرو رفت.
صبح با اولین صدای زنگ ساعت از خواب برخاست. به اطراف اتاق چشم دوخت.
یادش آمد که شب بدی را پشت سر گذاشته است. به پرده ها نگاه کرد. یادش امد که باید الان شیشه شکسته باشد و پرده ها از نسیم صبحگاهی تکان بخورند. اما پرده ها ارام و راست، ایستاده بودند.
وقتی سر بلند کرد نگاهش به شیشه شکسته کتابخانه افتاد.
بارون نگار
بارون، پاتوق همه فرشته هاستنوشته شده توسط ۲۱ آذر, ۱۳۸۷ | نظرات (۰)






