با حلول سال نو جشنواره نوروزی وبلاگ های فارسی با همت جناب فتحی برگزار شد. من در اینجا اولین پست نوروزی خود را قرار دادم اما دیدم این یک ادای دین کاملی نیست. پس به سراغ موش ها که امسال را به نام خود مزین کرده اند رفتم. آنهم نه موش های خرما و نه موش روستایی و نه موش شهری. موش های روشنفکری که تحولی اساسی در دنیای انسانها ایجاد کردند. حتما الان ذهنتان به سمت موش های آزمایشگاهی کشیده می شود. اما منظور من این قسم از موش های نگون بخت نیستند. روزی از روزها همان طورکه سوال بسیار مهم” بودن یا نبودن، مساله این است؟” برای ما انسان ها پیش آمده بود سوال دیگری هم در جامعه موش ها پیش آمد: ” چه کسی پنیر مرا جابجا کرد؟”
بیایید در ذهن خود مقایسه کوچکی بین این دو جمله انجام دهیم. برای ما بیشتر مهم است بدانیم جمله قصار” بودن………” را چرا شکسپیر به کار برده است؟ در پس این جمله او چه می خواسته بگوید؟ و …..
اما در جامعه موش ها مهم گوینده سخن نیست. نفس عملی که انجام شده است ارزش و اعتبار پیدا می کند. اینکه معلوم شود جابجاکننده پنیر که بوده؟ با پنیر چه لیقوان،چه پیتزا، چه گودا، چه پنیر دانمارکی و چه پنیر های دیگر چه کرده؟ و چگونه می توان آن را کشف کرد؟
تفاوت موش ها و آدم ها دقیقا در همین است. ما جملات و کلمات خوبی به کار میبریم اما آنها عمل کننده خوبی هستند. آنها تغییر را عمل می کنند و ما درصدد تعریفی زیبا از تغییر هستیم.
خوشا به حال موش ها . و خوشا به حال ما اگر از آنها برای تغییر کردن بیاموزیم.
نوشته شده در جشنواره نوروزی وبلاگهای فارسی, شخصی, یک برداشت
یک سقا در هند، دو کوزه بزرگ داشت که آنها را به دو سر میله ای آویزان می کرد و روی شانه هایش می گذاشت. در یکی از کوزه ها ترک کوچکی وجود داشت. بنابراین، کوزه سالم همیشه حداکثر مقدار آب را از رودخانه به خانه ارباب می رساند، ولی کوزه شکسته تنها نصف این مقدار را حمل می کرد.
به مدت دو سال، این کار هر روز ادامه داشت و سقا فقط یک کوزه و نیم آب را به خانه ارباب می رساند. کوزه سالم به موفقیت خودش افتخار می کرد؛ موفقیت در رسیدن به هدفی که به منظور آن ساخته شده بود. اما کوزه شکسته بیچاره از نقص خود شرمنده بود و از اینکه تنها می توانست نیمی از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دو سال، روزی در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت:” من از خودم شرمنده ام و می خواهم از تو معذرت خواهی کنم.” سقا پرسید:” چه می گویی؟ از چه چیزی شرمنده هستی؟” کوزه گفت:” در این دو سال من تنها توانسته ام نیمی از کاری را که باید، انجام دهم. چون ترکی که در من وجود داشت، باعث نشتی آب در راه بازگشت به خانه اربابت می شد. به همین خاطر، تو با همه تلاشی که کردی، به نتیجه مطلوب نرسیدی.”
سقا دلش برای کوزه شکسته سوخت و با همدردی گفت:” از تو می خواهم در مسیر بازگشت به خانه ارباب، به گلهای زیبای کنار راه توجه کنی.”
در حین بالا رفتن از تپه، کوزه شکسته، خورشید را نگاه کرد که چگونه گلهای کنار جاده را گرما می بخشدو این موضوع، او را کمی شاد کرد. اما در پایان راه باز هم احساس ناراحتی می کرد. چون باز هم نیمی از آب، نشت کرده بود. برای همین دوباره از صاحبش عذرخواهی کرد. سقا گفت:” من از ترک تو خبر داشتم و از آن استفاده کردم. من در کناره راه،گلهایی کاشتم که هر روز وقتی از رودخانه برمی گشتیم، تو به آنها آب داده ای. برای مدت دو سال، من با این گلها خانه اربابم را تزیین کرده ام. بی وجود تو، خانه ارباب تا این حد زیبانمی شد.”
نوشته شده در جشنواره نوروزی وبلاگهای فارسی, شخصی, یک برداشت
نوشته شده در اینترنت- شخصی, فتوشاپ و عکاسی
جناب حمیدی سلام.
سال نو بر شما و تمام دوستام مشترکمان مبارک.
چقدر می توان برای این عکس نوشت؟ ایکاش آن را در آغازین لحظات سال نو می دیدم. ایکاش….
اما با این حال دوست دارم از شما اجازه بگیرم و بنویسم آنچه را با دیدن این عکس به ذهنم نشست.
خدایا . خدایا در این لحظات که من مانده ام و تو. در این دقایق که فقط تو مانده ای و من ، بشنو این صدای مسافر خسته را. بشنو. بشنو نجوایی را که در گوشت زمزمه می کنم. سر بر شانه ات می گذارم و می گریم. بشنو.
خسته شده ام خسته از این مسئولیتی که قرنها بر دوشم نهاده ای . خسته شده ام از اینکه انسانم و شاهد. شاهد بر ادعای فرشتگانت. آنان راست می گفتند و من لیاقت هبوط بر زمین پاکت را نداشتم. دلم نمی خواهد شاهد باشم بر این همه وحشیگری و عصیان. فریاد و درد و رنج. خسته ام. خسته ام از این همه شهادت. و اینک بر آستانه دادگاهت ایستاده ام و فریاد می زنم. التماس می کنم که مرا از این دنیا خارج کن و به دنیایی رهنمون شو که درد و غم و رنج همنوعانم را نبینم. شاهد اشک و آه آنان نباشم. آیا روزی فرا خواهد رشید که گدا با شاخه گلی شاد گردد. آیا روزی فرا خواهد رسید که شادی و خنده روزی و رزق هر روز کودکان گردد. خدایا من را از این دنیا خارج کن و به دنیایی زیبا ببر، تا روحم را با روح سبز سبزت گره بزنم و شوم آنچه تو می خواهی و تو دوست داری.
پ.ن : کامنتم در مورد آخرین عکس آرش حمیدی
نوشته شده در شخصی, یک عکس، یک برداشت
آرزویم این است:
نتراود اشک در چشم تو مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه هر روز تو عاشق باشی
سال نو مبارک
نوشته شده در شخصی








