یکی بود….
گرطاق کسرائی، تحمل بایدت رحیم افشاری یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود.زیر گنبد کبود پیرزنه نشسته بود……دیر گاهی است که دیگر نمی شنویم : یکی بود. یکی نبود….همه هستند انگار، همه نیستند انگار. تو می دانی که خدا کجاست؟ او هم نیست انگار.گنبد کبود قصه ها هنوز پابرجاست. زیر این چرخ بلند، [...]
» باقی این نوشته را بخوانید ...





