این روزها نه سرم شلوغ است و نه دچار مشکلی هستم. مثل تمام آدم ها صبح زود از خانه می زنم بیرون و مثل همان آدم ها به کار مشغول می شوم. پنجشنبه ها و جمعه ها هم نیمی از وقتم را صرف کارها و فعالیتهای دانشگاه می کنم. خدا را شکر، یک دو جین دوست خوب دارم که بیشتر پروژه ها و ملاقاتهای کلینیک را برایم انجام می دهند و من فقط باید گزارش آنها را بخوانم و ویرایش کنم.
این روزها سرم شلوغ نیست. مژده تازه از سفر برگشته و تمام عکس هایی را که به نیت من از بیجار و بوکان و سنندج با موبایلش گرفته است به کمک Bluetooth برایم ارسال کرده است. به او گفته ام که عکسهایش را در وبلاگم قرار می دهم.
این روزها سرم شلوغ نیست. برای سومین بار در طی این سال ها خاله شده ام و کلی از نوزادی که معلوم نیست نامش امیررضا، پرهام یا کوشا است عکس گرفته ام.
این روزها سرم شلوغ نیست. برای هزارمین بار تصمیم گرفته ام که برای دکترای جامعه شناسی خودم را آماده کنم.
این روزها سرم شلوغ نیست. یک مطلب عالی ترجمه کرده ام در مورد مانیتورها و اسکنرها.اما این روزها با اینکه سرم شلوغ نیست نمی دانم چرا نمی توانم بر این حس تنبلی غلبه کنم و هر چه می خواهد دل تنگم بگویم…

نوشته شده در عمومی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۴ اسفند, ۱۳۸۵     |     نظرات (۱)

یک پاسخ به “این روزها…”

  1. ashk گفته:

    سلام،
    قالب جدید مبارک،
    به ما سربزن.

    http://ahlireza.blogfa.com/

    بدرود،
    علیرضا

نوشتن پاسخ