تاسف
پدر دوستم فوت کرد. و من بعد از این همه وقت که از آن می گذرد متوجه شدم.
» باقی این نوشته را بخوانید ...پدر دوستم فوت کرد. و من بعد از این همه وقت که از آن می گذرد متوجه شدم.
» باقی این نوشته را بخوانید ...اولین بار او را در یک نمایشگاه دیدم. سال گذشته ، تابستان بود . اصلا نمی دانستم نامش چیست؟ فقط قیافه اش برایم آشنا بود . خیلی به مغزم فشار آوردم تا به یاد بیاورم که او را کجا دیده ام اما فایده نداشت. اکنون می دانم که او که بود ؟ و برای چه [...]
» باقی این نوشته را بخوانید ...تصمیم گرفتم یک ذره ، فقط یک ذره ، اندازه سر ناخن انگشت کوچکم دختر خوبی باشم. دیگر خسته شدم از بس مهربان بودم . از فرشته مهربون بودن، هیچ خیری نصیبم نشد.
» باقی این نوشته را بخوانید ...دیروز یکی از روز های خوب خدا بود . چون من و مژده دیروز در اولین ساعات صبح به پارک لاله رفتیم و کلی عکس زیبا از طبیعت پارک گرفتیم.
» باقی این نوشته را بخوانید ...