پدر دوستم فوت کرد. و من بعد از این همه وقت که از آن می گذرد متوجه شدم.

نوشته شده در عمومی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۹ خرداد, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)

اولین بار او را در یک نمایشگاه دیدم. سال گذشته ، تابستان بود . اصلا نمی دانستم نامش چیست؟ فقط قیافه اش برایم آشنا بود . خیلی به مغزم فشار آوردم تا به یاد بیاورم که او را کجا دیده ام اما فایده نداشت. اکنون می دانم که او که بود ؟ و برای چه برایم آشنا آمد؟
او کسی نبود جز مانا نیستانی .
من او را در سایت هادی حیدری دیده بودم.

پ.ن : شش ماه از عضویتم در این سایت می گذرد . سایتی با این روش که در هفته دو تا ۴ موضوع عکاسی انتخاب می کنند و ایده های خلاقانه را جذب می کنند . اینگونه حداقل می توان برداشت های متفاوت از یک موضوع را نگریست.

نوشته شده در عمومی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۹ خرداد, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)

نوشته شده در عمومی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۷ خرداد, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)


تصمیم گرفتم یک ذره ، فقط یک ذره ، اندازه سر ناخن انگشت کوچکم دختر خوبی باشم. دیگر خسته شدم از بس مهربان بودم . از فرشته مهربون بودن، هیچ خیری نصیبم نشد.

نوشته شده در عمومی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۶ خرداد, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)


دیروز یکی از روز های خوب خدا بود . چون من و مژده دیروز در اولین ساعات صبح به پارک لاله رفتیم و کلی عکس زیبا از طبیعت پارک گرفتیم.

نوشته شده در عمومی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۵ خرداد, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)