بایگانی برای اردیبهشت, ۱۳۸۵

در کلینیک ما ، آزمایش های قبل از ازدواج انجام می شود . هر روز صبح شاهد زوج های جوانی هستیم که دست در دست هم برای آزمایش مراجعه می کنند. بعضی اوقات هم والدین تماس می گیرند و از شرایط و نحوه آزمایش ها سوال می کنند.
امروز وقتی ساعت ۱۲ و ربع از نمونه برداری آب به مرکز برگشتم ، سرم از زور گرسنگی درد گرفته بود . حتی بیسکویت های مژده هم نتوانسته بود سر دردم را خوب کند . همانطور سرم را روی دستانم گذاشتم تا شاید آرامش پیدا کنم که تلفن زنگ زد . آقایی پشت خط بود .
- سلام خانم .
- سلام.
- لطفا وصل می کنید آزمایشگاه.
- اگر آخر همین شماره ۸ را بگیرید مسئولین آزمایشگاه گوشی را بر می دارند.
- الان هستند ؟
- بله .
- دخترم . من یک سوالی داشتم ؟
- بفرمایید .
- شما آنجا آزمایش های ازدواج را انجام می دهید ؟
- بله .
- تا ساعت چند؟
- از ساعت ۸ صبح تا ساعت ۱۰ . بعد هم عروس و داماد باید یک کلاس آموزشی را بگذرانند و انشاء ا… ساعت ۱۲ کارشان تمام می شود .
- دخترم شما روزهای پنجشنبه هم هستید ؟
- بله .
- پس فرزندان من خدمت می رسند .
- خدمت از ماست ….
- دخترم یه سوالی داشتم.
- بفرمایید.
- آقاجانتان در قید حیات هستند ؟ ( از این لفظ ” آقاجان ” خنده ام گرفته بود .)
- بله .
- رفتید منزل ، روی ماهشون را ببوسید که چنین دختر خوش صحبت و خوش برخوردی را تربیت کردند .
- شما لطف دارید .
- نه . باباجان ، من الان از سر جانمازم آمدم و با شما صحبت کردم . دخترم عاقبت به خیر شوید . ازدواج کردی باباجان ؟
- خیر .
- درس می خوانید ؟
- بله .
- چه رشته ای ؟
- در مقطع کارشناسی ارشد جامعه شناسی تحصیل می کنم.
- به به . به به . نام شریفتون ؟
- جعفری هستم.
- بابا جان . ایرادی ندارد اگر من گاهی زنگ بزنم و صدای گرمتان را بشنوم ؟
- خواهش می کنم . نه مسئله ای نیست .
- من مختاری هستم . فعلا خدانگهدار.
- خداحافظ.

نوشته شده در اجتماعی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۲ اردیبهشت, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)

خدا نکند یک روز نتوانم به وبلاگم سر بزنم . یا آپدیتش کنم. شیرازه فکرم از هم می پاشد .
دیروز به همراه پدر و مادرم رفتیم کاشان و ابیانه . خیلی خیلی خوش گذشت . هدف از این سفر هم صرفا عکاسی بود .
حالا دنبال راهی هستم که عکس هایم را به صورت یک مجموعه کوچک در وبلاگم قرار دهم .
*****
امروز روز اول اردیبهشت است . به سرعت برق و باد یک ماه از آغاز سال گذشت . به همین راحتی ….
برای من ماه اول سال پر از خیر و خوشی بود . امیدورام یازده ماه دیگر هم همین گونه باشد. اولش با سفر به مشهد بود و آخرش با سفر به کاشان .
تا در آینده چه پیش آید ؟

نوشته شده در شخصی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۱ اردیبهشت, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)

چند روز پیش خبری را که در بخش وبلاگ سردبیر سایت فوتو دات آی آر قرار گرفته بود خواندم : “تا اطلاع ثانوی ……. “
خبری که بیش از چند ساعت دوام نیاورد و حذف شد و امروز دوباره قرار گرفت . اول فکر کردم مانند این روزها دروغ ماه آوریل است . اما وقتی به وبلاگ آقای افشین معماریان سر زدم و گزارش ایشان را در رابطه با نشست دوستانه برخی کاربران ( که دلم می خواست شرکت کنم . اما خسته بودم و نشد ) را خواندم ، تازه فهمیدم چه شده است ؟
اگر بخواهم احساسم را در این باره بگویم فقط می توانم اعلام کنم نه تعجب کردم . نه ناراحت شدم و نه خوشحال . یک احساس بی خیال . برایم اصلا مهم نبود . شاید به این فکر می کردم که اخراج از سایت هم سلسله مراتب دارد . برای من کاربر ، که اصلا تقصیری نداشتم ، حذف فیزیکی و برای سردبیر سایت ، سانسور فیزیکی .
حالا که دارم این پست را تایپ می کنم در این فکرم که کسی که ادعا می کرد ” جاه طلب ترین هنرمند ” روی زمین است چگونه می تواند این قضیه را هضم کند . مطمئنا عصبانی است و ساده ترین عملی که ممکن است از او سر بزند فحش دادن به زمین و زمان است . شاید هم این به نوعی برایش هدیه تولد است تا کمی استراحت کند ، به خوش بپردازد .

نوشته شده در یک برداشت

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۱ اردیبهشت, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)

امروز وقتی ماشینم را از پارکینگ سازمان آب بیرون آوردم اصلا فکر نمی کردم دو دقیقه بعد در همان خیابان حجاب روبروی پارک لاله پارک کنم و بدون اینکه دوربینم را از داشبورد بردارم وارد پارک شوم و نیم ساعتی را در باغ کلاغها ( اسمی که خودم برای بخشی از پارک انتخاب کردم ) به این موجودات فضول نگاه کنم. شاید جریانات دیروز باعث شد که به سمت پارک کشش پیدا کنم.
دیروز بدون ماشین ولی با دوربین رفتم پارک . خوراکی همراهم نبود . کلاغی روبروی من تکه های کاغذ را که بر زمین ریخته بودند با منقارش جمع می کرد و در تنه یک گیاه پرکلاغی فرو می کرد.
امروز یک مشمع کوچک خوراکی هم با خودم برداشتم . روی همان نیمکت دیروزی نشستم و خیلی خونسرد خوراکی ها را روی چمن گذاشتم. یکی از دور به من نگاه کرد . انگار گوش هایش را تیز کرده باشد . با چند پرش جلو آمد . به من نگاه کرد . دید هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهم . دو تای دیگر هم متوجه ما شدند . یک ربع بعد جنگی بود که میان کلاغ ها راه افتاد. برای تصاحب یک تکه نان ………..

مانند همیشه به وبلاگ یک آشنا سر زدم . خیلی وقت است مطالبش را می خوانم . انگار اگر آن را مطالعه نکنم روزم شب نمی شود . وبلاگ تنهاچند واژه …….
این پست استاد یونس شکرخواه خیلی در روحیه ام تاثیر گذاشت .مرا یاد یکی از دوستان دبیرستانی ام افتادم که می گفت :
آدمیت مرده است ، گرچه آدم زنده است .

نوشته شده در شخصی

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۳۰ فروردین, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)

نوشته شده در آلبوم من

نوشته شده توسط فرشته جعفری ۲۹ فروردین, ۱۳۸۵     |     نظرات (۰)