یک تکه نان
سال ۷۲ بود . خسته بودم . کلاس تازه تمام شده بود . روی نیمکت کنار کلاس ها در محوطه نشسته بودم و به رقص میان شاخه های درختان خیره شده بودم . منتظر بودم تا سرویس بیاید و به خانه برگردم . دانشکده ما در مامازند ورامین بود ” دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی [...]
» باقی این نوشته را بخوانید ...





