ارسال برای اردیبهشت

۱۱:۱۸ ق.ظ

یک تکه نان

سال ۷۲ بود . خسته بودم . کلاس تازه تمام شده بود . روی نیمکت کنار کلاس ها در محوطه نشسته بودم و به رقص میان شاخه های درختان خیره شده بودم . منتظر بودم تا سرویس بیاید و به خانه برگردم . دانشکده ما در مامازند ورامین بود ” دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۴:۳۷ ب.ظ

دل گرفته

امروز دلم از صبح گرفته بود . نمی دانم . شاید به خاطر این بود که دل آسمان هم شدید گرفته بود و قطرات اشکش را نصیبم کرده بود . از ماشین پیاده شدم . دلم نمی خواست پا به درون کلینیک بگذارم. با موبایل به دکتر بامداد زنگ زدم و گفتم نیم ساعت دیر [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱:۴۰ ب.ظ

باز باران

باز باران با ترانه با گوهرهای فراوانمی خورد بر بام خانه ***یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرینتوی جنگل های گیلان ***کودکی ده ساله بودم نرم و نازکچست و چابکمی پریدم از سر جو می دویدم همچو آهودور می گشتم ز خانه ………. این روزها با بارونی بودن هوای تهران ، تنها ابیاتی که [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۱۲:۲۷ ب.ظ

باید…..

آرامش عجیبی در اتاق حکمفرما شده بود . انگار کسی نمی خواست این سکوت سنگین را بشکند . حتی از دیوارها هم صدا در نمی آمد. پنجره باز بود و پرده کنار رفته بود . دو کبوتر آرام روی لبه پنجره نشستند . قدم زدند و طول پنجره را رفتند و برگشتند . بعد آمدند [...]

» باقی این نوشته را بخوانید ...

۳:۵۱ ب.ظ

خلوت

شمع را باید از خانه بدر بردن و خفتنکه به همسایه نگوید که تو در خانه مایی

» باقی این نوشته را بخوانید ...