
سال ۷۲ بود . خسته بودم . کلاس تازه تمام شده بود . روی نیمکت کنار کلاس ها در محوطه نشسته بودم و به رقص میان شاخه های درختان خیره شده بودم . منتظر بودم تا سرویس بیاید و به خانه برگردم . دانشکده ما در مامازند ورامین بود ” دانشکده بهداشت دانشگاه علوم پزشکی تهران ” .
یک دفعه صدای خنده هایی از دور رشته افکارم را پاره کرد . به سمت صدا برگشتم . سه دختر از دور به من نزدیک می شدند . دختری که در وسط راه می رفت آرام آرام و با ولع بسیار چیزی می خورد . طوری که با دیدنش حس گرسنگی ام تحریک شده بود .
آنها جلوتر آمدند و من دیدم دختر وسطی نانی را با اشتهای تمام می خورد . وقتی کاملا به من نزدیک شدند گفتم : – چه با شتها نان می خورید .
- چرا نخورم ؟ آخر گندم هایش طلایی است .
- نمی دانستم خوردن نان این همه احساس می خواهد .
- بد است ؟
- نه …. فقط با خوردن شما من هم گرسنه ام شد.
- بیا … این تکه باقی مانده را هم تو بخور .
نان را از دستش گرفتم . راست می گفت . نان بسیار خوشمزه ای بود .
حالا که این مطلب یادم افتاده به این می اندیشم که چه ساده دوستی بین من و شهرزاد صالح شکل گرفت . دوستی به وسیله یه تکه نان …..
حالا او با بهرام در فرانکفورت زندگی می کند و من اینجا فقط هفته ای یک بار نامه هایش را می خوانم . نامه هایی به همان سادگی و با همان گرمی …..
نامه شهرزاد را ….
نوشته شده در شخصی
امروز دلم از صبح گرفته بود . نمی دانم . شاید به خاطر این بود که دل آسمان هم شدید گرفته بود و قطرات اشکش را نصیبم کرده بود . از ماشین پیاده شدم . دلم نمی خواست پا به درون کلینیک بگذارم. با موبایل به دکتر بامداد زنگ زدم و گفتم نیم ساعت دیر می آیم .
آرام آرام ، زیر باران خداوند از خیابان حجاب گذشتم و رفتم پارک لاله . روی نیمکت همیشگی ام در باغ کلاغ ها نشستم و بی هیچ تلنگری گریستم و گریستم. نه کسی باعث ناراحتی ام شده بود . نه حالم حال غمگینی بود . اما نمی دانم این اشک ها از کجا در چشمانم جا خوش کرده بودند که حالا طعم آزادی را می چشیدند .
مدتها بود که دلم می خواست خود را آزاد کنم . مدتها بود که به خودم می گفتم :
” فرشته ، الان نه . وقتش نیست . “
اما حالا به خودم می گفتم :
” فرصت را غنیمت بشمار . از لحظات استفاده کن . الان کسی متوجه نمی شود که گریه می کنی یا صورتت از باران خیس شده “
هرچه بود ، طوفانی بود که بر دل فرشته سایه افکنده بود . مگر فرشته ها گریه نمی کنند ؟ مگر فرشته ها دلشان نمی گیرد ؟ مگر فرشته ها …….
نوشته شده در شخصی
باز باران
با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
***
یادم آرد روز باران
گردش یک روز دیرین
توی جنگل های گیلان
***
کودکی ده ساله بودم
نرم و نازک
چست و چابک
می پریدم از سر جو
می دویدم همچو آهو
دور می گشتم ز خانه ……….
این روزها با بارونی بودن هوای تهران ، تنها ابیاتی که زیر لب زمزمه می کنم همین ابیات است . نعمتی که به آن عشق می ورزم و خدای خویش را در هنگام نزول رحمتش شکر می کنم.
نوشته شده در آلبوم من

آرامش عجیبی در اتاق حکمفرما شده بود . انگار کسی نمی خواست این سکوت سنگین را بشکند . حتی از دیوارها هم صدا در نمی آمد. پنجره باز بود و پرده کنار رفته بود .
دو کبوتر آرام روی لبه پنجره نشستند . قدم زدند و طول پنجره را رفتند و برگشتند . بعد آمدند و گوشه ای از پنجره ایستادند . سرشان را تکان دادند و درون اتاق را نگاه کردند . تا دیدم دارند داخل اتاق را سرک می کشند ، چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم.
- چقدر ساکته . انگار کسی تو اتاق نیست .
- نه ، هست . نیگاه کن اونجا یه نفر خوابیده .
- من اونو می شناسم . اون دختر بزرگ این خونه است.
کبوتر دوم آمد کنار کبوتر اول و به من نگاه کرد.بعد نگاهشان به اطراف اتاق رفت.
- فکر می کنی اون نقاشی را کی کشیده ؟
- کدوم ؟
- همون نقاشی پرنده را می گم.
- خوب ، دیدم . فکر نمی کنی نقاشی ایرادی داره.
- برو اونطرف تر ، بهتر ببینم.
کبوتر دوم کنار رفت و کبوتر اول جلو آمد .
- آره ، تابلو یه ایرادی داره.
گوشم را تیز کردم تا بشنوم آنها در مورد “پناه ” چه نظری می دهند .
- چرا پرهاش این رنگیه ؟
- فکر کنم هنوز کامل نشده . چون رنگ نداره .
- نه ، قاب شده . آخه این چه رنگیه ؟ چه دختر بی سلیقه ایه .
- نه رنگ روغنه ، نه …… نه …… اسمش یادم رفته ؟
- گواش ؟ نه آبرنگ؟
- آره … آره … گواش . نه گواش هم نیست .
( من در دلم گفتم : ” بیسوادها . این که گواش و رنگ روغن نیست . آب مرکب است . چقدر زجر کشیدم تا این شیوه را پیاده کردم . )
- فکر نمی کنی بال سمت راست ایراد داره ؟
- بال سمت راست !!
- انگار داره از بدنش جدا می شه . با چسب سرجاش محکم شده .
- برو اونطرفتر . چرا اینقدر به من می چسبی ؟
همین یک جمله کافی بود تا جنگی راه بیافتد و بحث در مورد تابلوی نقاشی من بدون هیچ نتیجه ای پایان یافت .
از تختخواب برخاستم . به سمت پنجره رفتم و پرده را کشیدم . سپس به سراغ تابلو رفتم و آن را از قاب در آوردم و به آن دوباره نگاه کردم . کبوتران راست می گفتند .
باید از نو شروع کنم .
نوشته شده در شخصی








